رد پای اشک هایم را بگیر تا بدانی خانهُ عاشق کجاست |
نگاهت را در آینه می شکنند
دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند..
شب هنگام که چو مرغ شباویزی
بردار تخیلم
آویخته می شود
در خیال وصل تو
غزل سبزی را
ترانه می کنم
که جوهر حزنم از گلو
می ریزد و
مردمک نگاهم
گرفته می شود
از جاده انتظار تو
هيچ چيز جز ياد تو ، روياي دلاويزم نيست
هيچ جز نام تو ، حرف طرب انگيزم نيست !
عشق مي ورزم و مي سوزم و فريادم نه !
دوست مي دارم و مي خواهم و پرهيزم نيست
نور مي بينم و مي رويم و مي بالم شاد ،
شاخه مي گسترم و بيم ز پاييزم نيست
تا به گيتي دل از مهر تو لبريزم هست
کار با هستي از دغدغه لبريزم نيست
بخت آن را که شبي پاک تر از باد سحر ،
با تو ، اي غنچه ي نشکفته بياميزم نيست
تو به دادم برس اي عشق که با اين همه شوق
چاره جز آنکه به آغوش تو بگريزم نيست
بیا و پنجه های سرد شعرم را
که خشکند و خم نمی شوند
میان تنور گرم دست های وفا
گرمی بخش
تا بتوانم
من از این
پنجه های خشک و
آن انگشت
زنجیر عشقی ببافم و
بپای وفا زنم

مرا صدا بزن!
چه گرم می کند مرا پیام آشنای تو
صدای آشنای تو مرا چه عاشقانه در ورای فکر ها
خطاب می کند
و من جواب می دهم
ای همیشه ماندنی مرا صدا بزن
سپیدی لبان تو پیام عشق می دهد
و من کنار خاطراتم،تو را مرور می کنم
صفای جان من نشانه ای برای با تو بودن است
و برق چشمان من،برای دیدن دوباره ات
به انتظار مانده است
زمان آشنا شدن قسم به عشق خورده ام
قسم به جان آرزو،امید
که قلب عاشقم فقط به یاد تو هماره زنده است
به انتهای شعر خود که می رسم
کلام را به یاد تو تمام می کنم
و اینچنین تو را خطاب می کنم،ای تمام آرزو!
مرا صدا بزن،صدا بزن،صدا بزن
بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی ست
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
شبی راز دل تنگم
برای نی لبک گفتم
کلام آخرم نا گفته
ماند و
بند بندش
سوخت
کاش می شد باغ عشق،باغ سیب بود با سبد راهی به آنجا می شدیم
در حضور سبز سبز باغبان بهر پیوندی مهیا می شدیم
هر یکی چون نیمه سیب نوبری نیم دیگر را تمنا می شدیم
در کنار چشمۀ بالای باغ زوج ماهی را تماشا می شدیم
پا به پای رود پاک خاطره رهسپار موج دریا می شدیم
ابتدای وصل جان قطره ها وصلتی می گشته و ما می شدیم
کاش باغ عشق،باغ سیب بود
بر سر یک شاخه تنها می شدیم
بهترين سلام هايم تقديم به تو و فرشته اي كه هر صبح نام عزيزت را بر زبانـم مي نويسـد و مثل باغبانی عاشق،خاطراتت را يکی يکی در دلم می کارد.
ای مهربان تر از تپش غنچه های ناز
ای امتداد آینه ی عشق تا ابد
ای شعر بی مثال نگاه و طلوع و عشق
ای اولین حکایت بی انتهای عشق
ای مهربانترین تپش قلب زندگی من
ای ماجرای آبی پرواز تا خدا
ای بی ریاترین نفس پاک یاس ها
ای دست تو پناه هزاران گل سپید
ای چشم تو حکایت دریای عاطفه
ای تنها بهانه ی من برای زندگی
من عشق را با تو میشناسم ، زندگی را با تو زیبا میبینم
اگر گهگاهی چند خطی می نویسم به عشق تو است
و اگر اینک نفس می کشم و زندگی میکنم به خاطر وجود
تو هست هم نفسم !
ای تو که مرا عاشق خودت کرده ای ، نمی دانی که چقدر
دوستت دارم ، نمیدانی که با تو چه آرزو هایی در دل دارم
اگر از عشق تو می نویسم ، به عشق تو است ، و با وجود تو
عشق برای من پاک و مقدس است
بعد از تو دیگر طلب عشق را از خدای خویش نخواهم کرد !
تو همان معنای واقعی یک عشق پاک هستی، تو همان
چشمه محبتی هستی که در قلب من می جوشی و به
قلبم نیروی عشق را می دهی !
با تو عاشق تر ازهر عاشقی هستم ! بی تو باورکن که می میرم!
تو را به زیبایی گل ها ، به پاکی و زلالی دریا ، به لطافت
شبنم روی گلبرگ ها دوست دارم
تو را به بلندی کوه ها ، به درخشندگی ستاره ها ، به گرمی
خورشید ، به وسعت دشت عشق دوست دارم
ای تو هم نفس من ، طلوع زندگیم، تک ستاره آسمان
تاریک قلبم دوستت دارم
ای تو که مرا اسیر قلب مهربانت کردی ، مرا در این
دنیای عاشقی دربه در کردی
باور کن بی تو میمیرم !
مرا تنها مگذار،تا ابد با من بمان ، مگذار روزی اشکهایم از این
چشمهای بی گناه روانه شود ، مگذار این
قلبی که تو را دیوانه وار دوست دارد بشکند
مگذارتنها در این دنیای بی محبت در به در شوم
با من بمان ای مظهر زیبایی ها و
ای همسفر جاده زندگی ام !
ای که مرا در قلب مهربانت اسیر کردی ، به من
محبت و عشق برسان و بدان که من تنها به عشق تو زنده ام
آنگاه که تو پا به این فلب تنهای من گذاشتی،
زندگی ام رنگ سبز بهار را به خود گرفت
و آن شبهای بی ستاره ام با آمدن تو
ستاره باران شد و دروازه سوخته قلبم گلباران شد
آنگاه که تو با حضورت خوشبختی را در قلبم تضمین کردی
باغ سوخته قلبم تبدیل به فصل بهاران شد
عزیزم خیلی دوستت دارم ، بیشتر از آنچه که تصور می کنی
دوستت دارم و به انتظارت تا لحظه مرگم نیز خواهم نشست
تا بیایی و مرا با خود به جایی ببری که با هم و در کنار هم
زیبا ترین و عاشقانه ترین زندگی را داشته باشیم

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار كه در من جاری بود
به ابرها كه فكرهای طویلم بودند
به رشد دردناك سپیدارهای باغ كه با من
از فصل های خشك گذر می كردند
به دسته های كلاغان
كه عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم كه در آینه زندگی می كرد
و شكل پیری من بود
و به زمین كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می آیم می آیم می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاك
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریكی
با بوته ها كه چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها كه دوست می دارند
و دختری كه هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد
داني زچه لبهايم ، شيرين سخن است امروز
اي دوست بدين علت ، ميلاد من است امروز
چرخ گذر دنيا ، چرخيد وبسي چرخيد
مديون توام يارب ، اين سينه پر از شادي
تقدیم به تمام عاشقان..
بر لبم شعله های بوسه تو
میشکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
میدرخشد میان هاله راز
ای سراپایت سبز
دست هایت را چون خاطره ای سوزان
در دست های عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لب های عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد

دختر گیسو کمند شهر عشقم
شهر ناز!
شهر گل های فریبا
شهر رویا های مستی
شهر دیدار و قرار.
شهره ام دریای پاکی
پیشه ام موج غرور
ساحل آرامش من
روح زیبای بهار.
دختر ابرو کمان شعر عشقم.
پر غرور!
جنسم از الماس سبز
جنگل دریای نور.
گیسوانم شاخه های بیکران زندگی
در نگاهم نور مهتاب شب بالندگی
پاک پاکم
ناب نابم
سبز سبز!
سینه ای دارم پر از آواز مستی
می سرایم شعر هستی
می نوازم با طنین رنگ آبی
موج پر شور بهار زندگانی.
دختر زیبا کلام شهر عشقم
تک سوار سرزمین مهر ورزان
کودکانه نغمه ی شور و نشاط
آشنا با خاک و گندم
کوچه ها را میشناسم
مردم ام را دوست دارم
خانه ها را می گدازم
مرد ها را سرفرازم
عاشق دنیای شیرین
پر از فرهاد و فریادم.
کوه ها را می شکافم
دشت ها را می نوازم
ابر ها را می سرایم.
بارش باران رحمت
جنگ رویان عشق ام!
من بهشتم ،من بهشتم،من بهشت!
می نویسم دفتر خون و سرشت
در جهانی اینچنین بی سرنوشت!
درد تنهایی
پر از رنج و شکست
قلب یغما رفته در دنیای زشت!
می نویسم رشته ی جانم گسست
اینچنینم در سرای سرنوشت!
دختر رنگین کمان شهر عشقم
دختر شیرین و شور
دختر آواز قوی ام
دختر دریای دور
بال و پروازی دگر دارم کنون
سر به راه و رو به رویاهای دور
تا میان چشمه ای از جنس نور

وقتی
که غزل های دلم
سجده می زنند
بر قافیه های
کلام سادۀ تو
من با چه جرأتی
دو بیتی های هجر تو را
برای سینهُ خود
ترانه کنم
که وجودم،مبدل
به خاکستر سیه
نشود

کاش می شد تا که می رفتیم به باغ واژه ها با هم
دلم را در نگاه چشمه های مهر می شستی
تو می گفتی
و من گلدان شعرم را پر از گل واژه می کردم
بسان برگ انگوری
دلم را سفره می کردم
و شعر خاطراتم پیچکی می شد
به دور شاخه های تاک می پیچید و با طاقش
به روی ساقهُ گرم وجودت سایه می افکند
کاش می شد...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|